تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
خلاصشان كنم . ( 1 ) 31 - به سند متصل به علّامهء مجلسى ( ره ) در « بحار » گفته كه : صاحب « درّ الثمين » در تفسير : ( ( آدم به كلماتى از طرف پروردگارش برخورد ) ) [ 1 ] گفته است : در ساق عرش نام پيغمبر و ائمه ( ع ) را ديد و جبرئيل به او ياد داد و گفت : يا حميد بحقّ محمد و يا عالى بحقّ علي و يا فاطر بحقّ فاطمه و يا محسن بحقّ الحسن و الحسين و منك الاحسان ، چون نام حسين را برد اشكهايش روان شد و دلش فرو ريخت و گفت : برادر جبرئيل در ذكر پنجمين ، دلم شكست و اشكم روان شد ؛ جبرئيل گفت : اين فرزندت به مصيبتى گرفتار شود كه مصيبتها در برابر آن كوچك باشد ، گفت : اى برادر ، آن چه باشد ؟ گفت : تشنه و غريب و تنها و بىكس كشته شود ، براى او ناصر و معين نيست و اگر ببينى او را اى آدم كه مىگويد : وا عطشاه ! وا قلّة ناصراه ! تا آنجا كه تشنگى چون دود ميان او و آسمان فاصله شود ، كسى جوابش ندهد جز با شمشير و باران مرگ و چون گوسفند از قفا سرش بريده شود و دشمنانش خيمه‌گاهش را غارت كنند و سرهاى خود و يارانش را بر سر نيزه‌ها در شهرها بگردانند و زنانش با آنها باشند ؛ در علم خدا چنين گذشته است و آدم و جبرئيل چون زن رود مرده گريستند . ( 2 ) از بعضى موثقين اخبار روايت است كه حسن ( ع ) و حسين ( ع ) در روز عيد به حجرهء جدّ خود رسول خدا ( ص ) درآمدند و گفتند : يا جدّاه ، امروز عيد است و اطفال عرب جامه‌هاى نو و رنگارنگ پوشيده‌اند و ما جامهء نو نداريم و براى آن
هامش
[ 1 ] سورهء بقره ، آيهء 37 .