كاش آن زمان كه خواست ببرد ز تن سرت * مىشد بهار عمر عدوت بدل بدى
بردند چون ز كوفه به شامش بر يزيد * وى بد روان ز پيش و عيالش دوان ز پى
در طشت زر نهاد چون آن شومش از جفا * آلوده كردش از سر مستى به درد مى
بيگانه بود چون ز خدا چوب خيزران * مىكرد آشنا به لب روحبخش وى
آن ظلم را چو زينب مظلومه خواهرش * ديد از يزيد روى به وى كرد و گفت اى
ظالم مزن تو چوب به اين لب كه از دمى * اموات را تمام تواند نمود حى
و له ايضا در همين مقام است
اى دل به مال و منصب اين دار سست پى * مسرور تا به چندى مغرور تا به كى
زان پيشتر كه بر تو زند شير مرگ هى * تعجيل كن به طاعت پروردگار حى
تا روز واپسين نشوى منفعل ز وى * تنها از اين جهان نه همين كيقباد رفت
نوشيروان كه كرد بسى عدل و داد رفت * اسكندر و نجاشى فرخ نژاد رفت
با آنكه تخت و تاج جم و كى به باد رفت * مايل تو هم به تخت جمى هم به تاج كى
بهراموار صبح و مسا از قفاى گور * غافل ز شير مرگ و دوانى همى ستور
دارا مثال دارى و دارائى و سمور * از دام مرگ جان نتوانى برى به زور
گر پادشاه رومى و گر شهريار رى