ناف او بول مىكند ، خواستم او را بر كنار كنم ، رسول خدا فرمود : زينب ! او را بگذار تا فارغ شود ، چون فارغ شد پيغمبر تطهير كرد و به نماز ايستاد و چون به سجده رفت ، حسين ( ع ) بر دوشش سوار شد و پيغمبر درنگ كرد تا پائين آمد ، چون برخاست ، حسين ( ع ) برگشت و پيغمبر او را حمل كرد تا از نماز فارغ شد دست گشود و مىفرمود : نزديك شو ، نزديك شو اى جبرئيل ، من گفتم : يا رسول اللَّه مىبينم امروز كارى مىكنى كه نديدم هرگز چنان كنى ، فرمود : آرى ، جبرئيل آمد و مرا به حسينم تسليت داد و خبر داد كه امّتم او را مىكشند و خاك سرخگونى برايم آورد .
( 1 ) 27 - به سند متصل تا شيخ جليل ابى القاسم جعفر بن قولويه قمى ( ره ) ، به اسنادش از علي بن ابى طالب ( ع ) فرمود : روزى رسول خدا ( ص ) از ما ديدن كرد ، طعامى جلويش آورديم و ام ايمن براى ما يك سينى خرما و يك قدح شير و كره براى ما هديه آورده بود ، جلويش آورديم ، از آن خورد و چون فارغ شد ، من آب ريختم و دو دستش را شست ، با ترى دستها رو و ريش مبارك را مسح كرد و به نمازخانهء گوشهء اطاق رفت ، سجده كرد و گريست و گريه را طول داد ، سپس سر برداشت ، هيچكدام از ما خانواده جرأت نكرد چيزى از او بپرسد ، حسين ( ع ) جنبش كرد تا بر دو زانوى رسول خدا ( ص ) بالا رفت و سر به سينهء رسول خدا ( ص ) رسانيد و زنخ بر سر آن حضرت چسبانيد و گفت : پدر جان ، چرا گريه مىكنى ؟ فرمود : من شما را كه ديدم شاد شدم چنان كه پيش از اين به شما شاد نمىشدم ، و جبرئيل فرود شد و گفت : شما كشته خواهيد شد و خاكهاى شما پراكنده است ، من خدا را بدين پيشامد سپاس گفتم و خير شما را از او خواستم ؛
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 67
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٦٧