تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
از فراق نوجوانان به خون خويش غرق * مىفشاند از ديده اشك و مىكشيد از سينه آه مىفزودى هر دمش بر درد ، درد ديگرى * مىنمودى چون به سوى كشتهء ايشان نگاه آن ولى خالق يكتا ز جور آن گروه * گشته بود از بار غم همچون كمان پشتش دو تاه ايستاده در صف ميدان و بود او را نظر * گاه سوى قتلگاه و گه بسوى خيمه‌گاه عاقبت با كام خشك اندر لب آب فرات * سر بريدش از بدن شمر شرير از حب جاه جسم پاك آن شهيد بىمعين و يار بود * در ميان بحر خون مانند ماهى در شناه آنچنان عريان نمودندش كه آن شاه شهيد * نه به پايش كفش باقى ماند و نه بر سر كلاه ما سوى اللَّه را بدان از بار غم شد مرتعش * چون شهيد از كينه شد آن مخزن علم إله

در شرح حال اهل بيت است در مجلس ابن زياد بدنژاد

دلا تا كى ترا باشد مى غفلت به پيمانه * مدام افتاده باشى مست و لا يعقل به ميخانه ازين مى خوردن و مستى شدستى در جهان رسوا * نمىدانم ز رسوائى خوددارى خبر يا نه برآورد پنبهء غفلت ز گوش و پند من بشنو * مپندار آنكه مىخوانم من از بهر تو افسانه به آب توبه كن غسل و لباس زهد در بر كن * بزن دامان همت بر ميان خويش مردانه