از فراق نوجوانان به خون خويش غرق * مىفشاند از ديده اشك و مىكشيد از سينه آه
مىفزودى هر دمش بر درد ، درد ديگرى * مىنمودى چون به سوى كشتهء ايشان نگاه
آن ولى خالق يكتا ز جور آن گروه * گشته بود از بار غم همچون كمان پشتش دو تاه
ايستاده در صف ميدان و بود او را نظر * گاه سوى قتلگاه و گه بسوى خيمهگاه
عاقبت با كام خشك اندر لب آب فرات * سر بريدش از بدن شمر شرير از حب جاه
جسم پاك آن شهيد بىمعين و يار بود * در ميان بحر خون مانند ماهى در شناه
آنچنان عريان نمودندش كه آن شاه شهيد * نه به پايش كفش باقى ماند و نه بر سر كلاه
ما سوى اللَّه را بدان از بار غم شد مرتعش * چون شهيد از كينه شد آن مخزن علم إله
در شرح حال اهل بيت است در مجلس ابن زياد بدنژاد
دلا تا كى ترا باشد مى غفلت به پيمانه * مدام افتاده باشى مست و لا يعقل به ميخانه
ازين مى خوردن و مستى شدستى در جهان رسوا * نمىدانم ز رسوائى خوددارى خبر يا نه
برآورد پنبهء غفلت ز گوش و پند من بشنو * مپندار آنكه مىخوانم من از بهر تو افسانه
به آب توبه كن غسل و لباس زهد در بر كن * بزن دامان همت بر ميان خويش مردانه