تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠
يعنى حسين زينت آغوش فاطمه * كش خلق گشته حورى و جنت ز نور رو آن سرورى كه روز ازل راى انورش * از سر كاينات خبر داشت مو به مو دانى كه چيستند نه افلاك بىستون * او را بوند خيمهء گلريز تو به تو جز از در سراش كه باب الحوائج است * راه بهشت را نتوان كرد جستجو جبريل را كه سرور خيل ملايك است * كردش ز لطف ايزد منان غلام او خاك درش بدست صبا مشك بوى چين * روزى هزار طعنه فرستند ز رنگ و بو خم گشته است از پى تعظيم درگهش * اين آسمان سيم بدن با همه سمو حرف تمام خلق هياهو بود برش * تا گوش او شنيده كلام از زبان هو بر هر طرف كه روى كند در زمين حشر * بر خلق جبرئيل زند بانك طرقوا در هر سرى كه نيست هوايش بجاى مغز * زان سر هزار مرتبه بهتر بود كدو بغض وى اطاعت حق بهر انس و جان * چون بنگرى حكايت سنگ است با سبو آخر نه اين بود پسر آنكه نام وى * پيغمبر خداى نمىبرد بىوضو از حب جد و باب ابا مىكنم اگر * با او بوند جدّ من و باب من عدو فرياد از آن زمان كه به صحراى كربلا * از جور اهل كوفه به پيش دو چشم او گشتند كشته جمله جوانان گل‌عذار * در خون طپان شدند به ميدان ز چار سو عباس را دو دست ز پيكر چو شد جدا * رنگين ز خون فرق شدش چهرهء نكو بر فرق انور على اكبر ز كينهء تيغ * زد منقذ بن مرهء بىشرم و آبرو كردند نرم قاسم داماد را بدن * اعدا به ضرب سم فرسهاى برق‌پو از اهتمام حرملهء شوم پاره كرد * پيكان على اصغر بىشير را گلو طفلان زينب از ستم كوفيان به خاك * بردند از جوانى خود هر دو آرزو
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 690 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى