تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
از بعد قتل آن شهدا را به خون خويش * اندر لب فرات بدادند شست و شو در خيمه‌ها بدند زنان گرم ويل و واى * از بس بلند بود در آن دشت‌هاى و هو جارى بود ز چشمهء چشم از عزايشان * اندر كنار « اختر طوسى » هميشه جو

در مناجات با قاضى الحاجات و مراثى آن امام نيكنام

بار الها گرچه از پا تا سرم غرق گناه * چون تو غفار الذنوبى بر تو مىآرم پناه عذر خواهم گر پذيرى عذر من نبود عجب * پادشاهى گر پذيرد عذر عبدى عذر خواه گر به دنيا من نگردم رو سفيد از عفو تو * نامهء اعمال من در آخرت باشد سياه با وجود آنكه بينا خلق بنمودى مرا * راه را مانند نابينا ندانستم ز چاه تو مرا رزاق بودى بهر رزق خويشتن * بر در مخلوق رفتم سخت كردم اشتباه از تو مىدانم من اى خالق نه از مخلوق تو * گر بگريم زارزار ور بخندم قاه‌قاه قادرى بر هر چه مىخواهى و از فرمان تست * پادشاهى گر گدا گردد گدا گر پادشاه رهنمائى جست هر كو در ره دين غير تو * كافر مطلق شد و از فرط غم گم كرد راه كى توانم گشت منكر از گناه منكرت * زان كه بر اعمال من اعضاى من باشد گواه از پى دفع گنه چون « اختر طوسى » كنم * گريه بر سبط پيمبر صبح و شام و سال و ماه آنكه خلق ماسوا شد از طفيل او بلى * آب در گلشن خورد در پاى يك گل صد گياه دارم اميد آنكه گردد در روز محشر شافعم * نزد يزدان چون شوم محشور با حال تباه آه از آن روزى كه اندر كربلا گشتند جمع * از براى كشتن آن شاه يك عالم سپاه كشته گرديدند ياران وى از خورد و بزرگ * از جفاى كوفيان شوم طالع ، بىگناه