تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
شد پاره چو از تير گلوى على اصغر * از ناوك غم گشت مشبك جگر او تن داد به مرگ آن شه ابرار بناچار * شد بسته چو بر روى ز شش سو مفر او افتاد چو از خانه زين جفت طرب شد * از وجد دل دشمن بيدادگر او لرزيد به خود عرش علا چون ز بدن شمر * با خنجر بيداد جدا كرد سر او در ماتم او ناله كند « اختر طوسى » * اين گونه بود حالت شب تا سحر او

در مصائب آن حضرت

اى فلك شد كشته شاه انس و جان از دست تو * الامان اى بىمروت الامان از دست تو ز آتشى كافروختى از فتنه در اين خاكدان * در تن او را سوخت جان ناتوان از دست تو بسكه بر دوشش نهادى بار اندوه و بلا * تير قد دلكشش شد چون كمان از دست تو در عزاى ياوران سرو قد ماه روى * شد ز چشم خويشتن اخترفشان از دست تو در لب نهرى كه بود آن نهر مهر مادرش * از عطش خشكش زبان شد در دهان از دست تو از كف شمر شرير زشت خوى بدنژاد * عاقبت بيرون نبرد آن شاه جان از دست تو پيكر پاكش كه بودى زينت دوش رسول * شد به دشت كربلا در خون طپان از دست تو در ميان خاك خون آن دم كه مىزد دست و پا * زد به پهلويش سنان نى سنان از دست تو از پى يك بند شلوارش دو دست نازنين * از بدن ببريد آخر ساربان از دست تو بجدل بىدين ربود انگشت با انگشترى * ديوآسا زان سليمان زمان از دست تو « اختر طوسى » كه باشد نوحه‌خوان اهل بيت * از زمين آهش رود بر آسمان از دست تو