گويند ندارد ثمرى سرو قد او است * سروى كه بود ناز و كرشمه ثمر او
از بس كه لطيف است تن همچو بلورش * در سينه عيان است دل چون حجر او
دارد هوس آب بقا زان زده خرگاه * گرد لب جانبخش خط خضر فر او
[ 1 ] عشاق پى ديدن رخسار نكويش * استاده مدامند بر او گذر او
گردد چو مسافر نگرد ماه رخش را * فرخنده و فيروز و مبارك سفر او
مسرور دل آن پدرى هست كه باشد * در حسن چو آن دلبر زيبا پسر او
در سينه مرا آتشى افروخته عشقش * كز گنبد دوار گذشته شرر او
گرديده سيهروز سفيد من و مردم * از فتنهء چشم سيه جان شكر او
[ 2 ] بر گردن جان بسته مرا طرفه كمندى * گيسوى به از نافهء مشك تتر او
[ 3 ] هرگز نكند با دل من خنجر فولاد * كارى كه كند مژهء چون نيشتر او
بر قتل دل غمزدهء من دو گواهند * ابروى چو شمشير و رخ چون سپر او
پيوسته شب و روز بدندان بگزم لب * از حسرت دندان چو عقد گهر او
[ 4 ] عاجز شده طبع شعرا با همه دانش * از وصف رخ فرخ با فال و فر او
چون « اختر طوسى » شب و روز آن بت زيباست * مداح شه تشنه و جدّ و پدر او
شاهنشه كونين حسين بن على آنك * جبريل يكى هست ز خدام در او
هامش
[ 1 ] فر بر وزن سر : شكوه و جلال است .
( 2 ) شكر مخفّف شكار است .
( 3 ) تتر مخفّف تاتار است .
( 4 ) عقد به كسر اوّل بمعنى سلك مرواريد و گلوبند است .