تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦
گويند ندارد ثمرى سرو قد او است * سروى كه بود ناز و كرشمه ثمر او از بس كه لطيف است تن همچو بلورش * در سينه عيان است دل چون حجر او دارد هوس آب بقا زان زده خرگاه * گرد لب جانبخش خط خضر فر او [ 1 ] عشاق پى ديدن رخسار نكويش * استاده مدامند بر او گذر او گردد چو مسافر نگرد ماه رخش را * فرخنده و فيروز و مبارك سفر او مسرور دل آن پدرى هست كه باشد * در حسن چو آن دلبر زيبا پسر او در سينه مرا آتشى افروخته عشقش * كز گنبد دوار گذشته شرر او گرديده سيه‌روز سفيد من و مردم * از فتنهء چشم سيه جان شكر او [ 2 ] بر گردن جان بسته مرا طرفه كمندى * گيسوى به از نافهء مشك تتر او [ 3 ] هرگز نكند با دل من خنجر فولاد * كارى كه كند مژهء چون نيشتر او بر قتل دل غمزدهء من دو گواهند * ابروى چو شمشير و رخ چون سپر او پيوسته شب و روز بدندان بگزم لب * از حسرت دندان چو عقد گهر او [ 4 ] عاجز شده طبع شعرا با همه دانش * از وصف رخ فرخ با فال و فر او چون « اختر طوسى » شب و روز آن بت زيباست * مداح شه تشنه و جدّ و پدر او شاهنشه كونين حسين بن على آنك * جبريل يكى هست ز خدام در او
هامش
[ 1 ] فر بر وزن سر : شكوه و جلال است . ( 2 ) شكر مخفّف شكار است . ( 3 ) تتر مخفّف تاتار است . ( 4 ) عقد به كسر اوّل بمعنى سلك مرواريد و گلوبند است .