پاى برهنه جانب صحراى خوف خصم * كردند آل او به دو صد اشك و آه رو
سيلى به روى دختر زارش سكينه زد * شومى كه بود پيش خدايش تباه رو
سوى نجف نمود در آن دشت فتنهخيز * از بهر شكوهء سپه آن بىپناه رو
گفتا به داد من برس اى جدّ نامدار * از سيلى عدو تو سياهم مخواه رو
از بس به روى خار پياده دويدهام * بنگر كه تيرهام شده از گرد راه رو
بس ريخته است خون ز جراحات پاى من * بنموده سرختر ز بقم هر گياه رو
در شهادت آن امام انام است
مرا تا گشته خالى زان نگار نازنين پهلو * دگر نهادهام از بهر راحت بر زمين پهلو
نگار نازنينى كش مسلسل زلف خم در خم * زند از رنگ و بوى خويشتن با مشك چين پهلو
نهاده خال او پهلو به رخسار دل آرامش * و يا بنهاده هندوئى به برگ ياسمن پهلو
ميان دو لب لعلش دو رسته دلربا دندان * زنند از نازكى بر رشتهء درّ ثمين پهلو
به حمد اللَّه و المنّه كه آن دلدار طوبى قد * كه اندر جنت خوبى زند با حور عين پهلو