در مدايح و مصائب آن امام انس و جان است
اى شهنشاهى كه خورشيد است عكس روى تو * سرو آزاد است پا بست قد دلجوى تو
طاير روح محبان تو دارند آشيان * اى هماى اوج خوبى در خم گيسوى تو
پيش تير عشق رويت سينه را سازد سپر * هر كه را چشم اوفتد بر دلربا ابروى تو
روح بخشد مرده صدساله را از روح خويش * روضه جانبخشتر از روضهء مينوى تو
كيمياگر گردد از اكسير اعظم بىنياز * مشتى ار يابد ز خاك كوى عنبربوى تو
همچو ماهى كو دهد جان گر جدا گردد ز آب * جان دهد هر كو جدا گردد ز خاك كوى تو
هر كه را دردى بود در دل ز دست روزگار * از براى شكوه او روى آرد سوى تو
تو شهنشاه شهنشاهان دورانى و هست * نه سپهر لاجوردى خيمهء نه توى تو
از ملايك هركجا لشكركشى اى شهريار * جبرئيل از جان بود لشكركش اردوى تو