تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
بر عهد يزدان وفا كن در را رضا بر قضا كن * آهسته چون نىنوا كن برنى چو بينى سر من گر بسته شد باب چاره بر رويت از هر كناره * بر تن مكن جامه پاره‌اى خواهر مضطر من آخر از اين دار شش‌در رفتند اى جان خواهر * هم جدّ پاكم پيمبر هم باب و هم مادر من بر روى بالش سرت را ديگر تو ننهى بعدا * چون گردد از جور اعدا خاك سيه بستر من در اين بيابان كه مسكن ما راست از جور دشمن * گردد جدا دستش از تن عباس آب‌آور من ليلا نهد سر به هامون از غصه مانند مجنون * گردد شناور چو در خون جسم على اكبر من قاسم به حال مشوش از سم اسبان سركش * گردد تنش توتياوش پيش دو چشم تر من بيرون رود از سرم هوش از نوك تير اندر آغوش * پاره شود گوش تا گوش چون حنجر اصغر من زين العباد دل افكار در بند اعداى غدار * ناچار گردد گرفتار با عترت اطهر من از آن شه بنده‌پرور باشد تمنّاى « اختر » * كو گويدش پيش داور اين است مدحت گر من