تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦

زبانحال سيد الشهداء ( ع ) است با شمر ولد الزنا

شه دين گفت به شمر اى كه توئى دشمن من * خواهى از كينه ببرى سر من از تن من جرعهء آب بده تا لب خود تر سازم * كه نباشد لب من خشك دم مردن من چون ببرى سر من از تن صد پاره مكن * غارت اى دشمن خونخوار تو پيراهن من تا منم زنده بگو حمله نيارند سپاه * به خيامم پى تاراج ز پيرامن من شمر گفت اى پسر فاطمه گفتارت را * نبود هيچ اثر در دل چون آهن من گر همه روى زمين آب شود نگذارند * كه خورى يكدم از و لشكر شيرافكن من در صف حشر به دل خوف ندارم ز خدا * گر بود خون تو و آل تو بر گردن من گر ترا من نكشم ابن معاويه يزيد * از زر و سيم لبالب نكند دامن من مىبرم سر ز تنت گرچه يقين مىدانم * كه بود روز جزا قعر سقر مسكن من دارم اميد كزين خدمت شايان به يزيد * مملو از گوهر شهوار شود مخزن م ن سال و ماه و شب و روز « اختر طوسى » گويد * شكر للَّه كه شده نوحه‌سرائى فنّ من

در شرح شهادت آن امام مظلوم است

چون حسين از پشت مركب واژگون * شد ز جور كوفيان شوم دون حمله‌ور بر وى شدند از چارسو * با صداى كوس و بانك ارغنون شد براى كشتن او ابن سعد * شمر بىشرم و حيا را رهنمون آنستم كردار آورد از غضب * از نيامش خنجر بران برون