تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥

و له ايضا در همين مقام است

چون گشايد مه من از پى گفتار زبان * ريزدش جاى سخن لؤلؤ شهوار زبان موى او را چو به عطار نمائى خاموش * شودش از صفت نافه تاتار زبان وصف ماه رخ او را بنمايد شب و روز * پاى تا سر شود ار گنبد دوار زبان گو بيا چشم به رويش بگشا و بنگر * هر كرا مىكند از حسن وى انكار زبان آن بت سرو قد ماه رخ سيم بدن * كش چو شيرين به دهان است شكر بار زبان شكر للَّه كه چون « اختر طوسى » همه دم * مىگشايد به ثناى شه ابرار زبان آفتاب فلك جود حسين آنكه بدش * شاكر نعمت خلاق جهان‌دار زبان همچو ماهى كه شناور بود اندر كوثر * بود اندر دهن آن شه احرار زبان بامامى وى آن كو شده منكر بايد * ببرندش به دم خنجر خونخوار زبان هر كه شد با رخ آن خسرو دين روز جزا * از جهنم بكشد جانب او نار زبان آه از آن روز كه آن شه به لب آب فرات * شدش از فرط عطش در دهن افكار زبان شد زبانش به دهن خشك ز بىآبى آن * كه نهادش به دهان احمد مختار زبان آنكه بودى پدرش ساقى حوض كوثر * ماند از تشنگيش باز ز گفتار زبان بس نبد تشنه لبى كز پى آزار دلش * باز بنمود ز كين شمر ستمكار زبان پى بد گفتن آن شاه در آن دشت بلا * باز كردند همه لشكر اشرار زبان گرچه از معجز آن پادشه كم لشكر * جمله را شد به دهان لال به يك بار زبان با همه ظلم كه ديد از سپه كوفه و شام * بهر نفرين نگشود آن گل بىخار زبان از عطش در لب آب فرح‌افزاى فرات * خشك شد در دهن عترت اطهار زبان