و له ايضا در همين مقام است
چون گشايد مه من از پى گفتار زبان * ريزدش جاى سخن لؤلؤ شهوار زبان
موى او را چو به عطار نمائى خاموش * شودش از صفت نافه تاتار زبان
وصف ماه رخ او را بنمايد شب و روز * پاى تا سر شود ار گنبد دوار زبان
گو بيا چشم به رويش بگشا و بنگر * هر كرا مىكند از حسن وى انكار زبان
آن بت سرو قد ماه رخ سيم بدن * كش چو شيرين به دهان است شكر بار زبان
شكر للَّه كه چون « اختر طوسى » همه دم * مىگشايد به ثناى شه ابرار زبان
آفتاب فلك جود حسين آنكه بدش * شاكر نعمت خلاق جهاندار زبان
همچو ماهى كه شناور بود اندر كوثر * بود اندر دهن آن شه احرار زبان
بامامى وى آن كو شده منكر بايد * ببرندش به دم خنجر خونخوار زبان
هر كه شد با رخ آن خسرو دين روز جزا * از جهنم بكشد جانب او نار زبان
آه از آن روز كه آن شه به لب آب فرات * شدش از فرط عطش در دهن افكار زبان
شد زبانش به دهن خشك ز بىآبى آن * كه نهادش به دهان احمد مختار زبان
آنكه بودى پدرش ساقى حوض كوثر * ماند از تشنگيش باز ز گفتار زبان
بس نبد تشنه لبى كز پى آزار دلش * باز بنمود ز كين شمر ستمكار زبان
پى بد گفتن آن شاه در آن دشت بلا * باز كردند همه لشكر اشرار زبان
گرچه از معجز آن پادشه كم لشكر * جمله را شد به دهان لال به يك بار زبان
با همه ظلم كه ديد از سپه كوفه و شام * بهر نفرين نگشود آن گل بىخار زبان
از عطش در لب آب فرحافزاى فرات * خشك شد در دهن عترت اطهار زبان