تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤
كسى كش بر زبان پيوسته مدح او بود جارى * بماند ايمنش از دردهاى ناگهان دندان فغان زاندم كه از كينه به طشت زر يزيد دون * شكست آن شاه را از ضرب چوب خيزران دندان همى مىگفت با حضار مجلس آن ستم پيشه * كه اين شه را بود خوشتر ز گوهر در دهان دندان چو زينب از يزيد شوم ديد آن ظلم بىحد را * فشرد از فرط غم بر لب به صد آه و فغان دندان به سوى آن جفا جو روى كرد و از غضب گفتا * تو را بادا شكسته يا رب از سنگ گران دندان نيامد رحمت اى مردود سنگين دل كه بشكستى * به ضرب چوب از سبط رسول انس و جان دندان همان دندان زيبا را كه از چوب ستم خستى * مكرر بوسه مىزد جدّش احمد بر همان دندان نديده ديدهء چرخ كهن از هيچ انسانى * كه دندانش به زيبائى بود مانند آن دندان مگر كافى نبود از تن جدا كردن سر او را * كش از چوب ستم بشكستى اى ننگ جهان دندان