تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
تا ببلعد دشمنانش را به روز رستخيز * از جهنم باز بنمايد ز هم اژدر دهان آه از آن روزى كه از كين كوفيان نگذاشتند * تا شود ز آب فرات آن خشك لب را تر دهان خواست تا آبى بنوشد از فرات امّا نشد * زان كه از تير عدو پرخون شدش يكسر دهان بر سخنهاى بد آن سنگين دلان روزگار * باز كردند از پى ايذاى آن سرور دهان ابترى كو گفت حرف بد به آن مظلوم كاش * خردش از سنگ حوادث مىشد آن ابتر دهان بسكه همچون دود بود انفاس او پنداشتى * كش بود از تشنگى چون كورهء آذر دهان زخم چندى از جفاى آن گروه شوم بار * كرده بود آن سيد مظلوم را بر سر دهان تشنه لب جان داد آخر در لب آب فرات * آنكه او را متصل بوسيد پيغمبر دهان خالق اكبر كشد از دشمنانش انتقام * چون گشايد از براى شكوه در محشر دهان