بد انسان تشنگى آتش زده بر خرمن جانش * كه آهش مىرود از سينه همچون دود تا كيوان
به گوش خود شنيدم كو به زير لب همىگويد * كه : آه از تشنگى در سينه شد مرغ دلم بريان
ندارد قدرت برخاستن از جاى خود اصلا * ز بس خون رفته است از پيكر آن شاه انس و جان
گهى از فرقت عباس اشك از ديده مىبارد * گه از داغ على اكبر برآرد از جگر افغان
گهى از بهر قاسم گاه از بهر على اصغر * بريزد اشك خونآلودهاش از ديده در دامان
به اين حالت كه گفتم چون بديدم آنستم كش را * نهادم پاى جرأت پيش و زان پس از زه عدوان
براى آن كه بخشد جايزه از ديگران بيشم * يزيد بن معاويه ، من بد سيرت نادان
سنان نى زدم او را چنان با خشم بر پهلو * كه بر روى اوفتاد آن پادشاه عالم امكان
ستم كردم به آن سلطان مظلومان و مىدانم * كه كردم خويشتن را مستحق آتش نيران
بنال امروز بر حال حسين اى « اختر طوسى » * كه فردايت كند حق مستحق روضهء رضوان
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 668
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٦٦٨