تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
بدامن تو چه طوطى شكرشكن بودم * بريخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر كام مرا كه حال ز آغاز كودكى اين است * خداى داند و بس تا چه باشدم انجام هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود * براى غمزدگان صبح عيد مردم شام به نالهء شررانگيز بانوان حجاز * به نغمهء دف و نى شاميان خون‌آشام سر تو بر سر نى شمع و ما چه پروانه * به سوز و ساز ز ناسازگارى ايّام شدند پردگيان تو شهرهء هر شهر * دريغ و درد ز ناموس خاصّ و مجلس عام سر برهنه به پا ايستاده سرور دين * يزيد و تخت زر و سفرهء قمار و مدام ز گفتگوى لبت بگذرم كه جان به لب است * كرا است تاب شنيدن كرا مجال كلام ؟
آنان كه نافريد خداوند بىمثال * از رتبه در سلالهء آدم مثالشان كشتند تشنه‌كام به تيغ و سنان و ظلم * اهل ضلال در لب آب زلالشان آن ناكسان كه بود ز شيطانشان نژاد * بر آن كسان كه بود ز يزدان مقالشان گفتند ناسزا كه سزاوارشان نبود * اى كاش كرده بود خداوند لالشان آنان كه پارهء تن شير خدا بدند * كردند زير سم فرس پايمالشان آه از دمى كه با سپه كوفه سوى شام * از كربلا روانه شد اهل و عيالشان داخل به شهر شام چو گشتند گشته بود * قد الف مثال خميده چو دالشان دل بودشان ملول ز كرببلا ولى * در شهر شام گشت دو چندان ملالشان در مجلس يزيد كه ترسا نشسته بود * بر پاى داشتند به صف نعالشان بىدين يزيد كرد به اولاد بو تراب * ظلمى كه سوختى دل كافر به حالشان « اختر » به خود ببال كه بر طبع اهل فارس * مطبوع گشت شعر تو بعد از وصالشان