بدامن تو چه طوطى شكرشكن بودم * بريخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر كام
مرا كه حال ز آغاز كودكى اين است * خداى داند و بس تا چه باشدم انجام
هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود * براى غمزدگان صبح عيد مردم شام
به نالهء شررانگيز بانوان حجاز * به نغمهء دف و نى شاميان خونآشام
سر تو بر سر نى شمع و ما چه پروانه * به سوز و ساز ز ناسازگارى ايّام
شدند پردگيان تو شهرهء هر شهر * دريغ و درد ز ناموس خاصّ و مجلس عام
سر برهنه به پا ايستاده سرور دين * يزيد و تخت زر و سفرهء قمار و مدام
ز گفتگوى لبت بگذرم كه جان به لب است * كرا است تاب شنيدن كرا مجال كلام ؟
آنان كه نافريد خداوند بىمثال * از رتبه در سلالهء آدم مثالشان
كشتند تشنهكام به تيغ و سنان و ظلم * اهل ضلال در لب آب زلالشان
آن ناكسان كه بود ز شيطانشان نژاد * بر آن كسان كه بود ز يزدان مقالشان
گفتند ناسزا كه سزاوارشان نبود * اى كاش كرده بود خداوند لالشان
آنان كه پارهء تن شير خدا بدند * كردند زير سم فرس پايمالشان
آه از دمى كه با سپه كوفه سوى شام * از كربلا روانه شد اهل و عيالشان
داخل به شهر شام چو گشتند گشته بود * قد الف مثال خميده چو دالشان
دل بودشان ملول ز كرببلا ولى * در شهر شام گشت دو چندان ملالشان
در مجلس يزيد كه ترسا نشسته بود * بر پاى داشتند به صف نعالشان
بىدين يزيد كرد به اولاد بو تراب * ظلمى كه سوختى دل كافر به حالشان
« اختر » به خود ببال كه بر طبع اهل فارس * مطبوع گشت شعر تو بعد از وصالشان