تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
شوق تو مىزند ز سر شور وز ناى غم نوا * تن سوى شام غم روان دل به زمين كربلا جز من داغديده را درد نبوده بىدوا * بار كشيدهء جفا پرده دريدهء هوا راه ز پيش و دل ز پس واقعه‌اى است مشكلم * تا تو بخاطر منى ديده بخواب كى شود ؟ راحت و عشق روى تو آتش و آب كى شود ؟ * غفلت از تو در ره شام خراب كى شود ؟ معرفت قديم را هجر ، حجاب كى شود ؟ * گرچه به شخص غائبى ، در نظرى مقابلم ما به هواى كوى تو دربدريم و كو به كو * وز غم هجر روى تو با اجليم روبرو كى شود آنكه من كنم شرح غم تو مو به * آخر قصد من توئى غايت جهد آرزو تا نرسد به دامنت دست اميد نگسلم * سوخت ز آتش غم هجر تو پروبال من چون شب تار روز من هفته و ماه و سال من * نقش تو در ضمير من مونس لايزال من ذكر تو از زبان من فكر تو از خيال من * كى برود كه رفته‌اى در رگ و در مفاصلم گرچه اسير حلقهء سلسلهء اجانبم * يا كه چه نقطه ، مركز دائرهء مصائبم ور چه ز حد برون بود منطقهء نوائبم * مشتغل توام چنان كز همه چيز غائبم مفتكر توام چنان كز همه خلق غافلم