تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 650

مساهمون:

ص٦٥٠
زندان بلايت را صد باره چه ايّوبم * من يوسف حسنت را همواره چه يعقوبم من عاشق ديدارم من طالب مطلوبم * در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم از ذوق تو مدهوشم در وصف تو حيرانم * زد مفتقر شيدا ز اول در اين سودا شد بار دلش آخر سود و بر اين سودا * تا گشت سمندروار در اخگر اين سودا گويند مكن سعدى جان در سر اين سودا * گر جان برود شايد من زندهء با جانم

ايضاً مخمس غزل شيخ سعدى در مصيبت

تشنه‌لبا به آب مهر تو سرشته شد گلم * چون بكنم دل از تو و چون ز تو مهر بگسلم گرچه بلاى دوست را از سر شوق حاملم * بار فراق دوستان بسكه نشسته بر دلم مىروم و نمىرود ناقه به زير محملم * ملك قبول كى شود جز كه نصيب مقبلى لايق عشق و عاشقى برگ گل است و بلبلى * بار غم ترا چو من كس نكند تحملى بار بيفكند شتر چون برسد به منزلى * بار دل است همچنان ور به هزار منزلم داس غم تو مىكند حاصل عمر را درو * درد و بلا همىرسد از چپ و راست نو به نو رفتم و دل بماند در سلسلهء غمت گرو * اى كه مهار مىكشى صبر كن و سبك برو كز طرفى نو مىكشى وز طرفى سلاسلم