زندان بلايت را صد باره چه ايّوبم * من يوسف حسنت را همواره چه يعقوبم
من عاشق ديدارم من طالب مطلوبم * در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
از ذوق تو مدهوشم در وصف تو حيرانم * زد مفتقر شيدا ز اول در اين سودا
شد بار دلش آخر سود و بر اين سودا * تا گشت سمندروار در اخگر اين سودا
گويند مكن سعدى جان در سر اين سودا * گر جان برود شايد من زندهء با جانم
ايضاً مخمس غزل شيخ سعدى در مصيبت
تشنهلبا به آب مهر تو سرشته شد گلم * چون بكنم دل از تو و چون ز تو مهر بگسلم
گرچه بلاى دوست را از سر شوق حاملم * بار فراق دوستان بسكه نشسته بر دلم
مىروم و نمىرود ناقه به زير محملم * ملك قبول كى شود جز كه نصيب مقبلى
لايق عشق و عاشقى برگ گل است و بلبلى * بار غم ترا چو من كس نكند تحملى
بار بيفكند شتر چون برسد به منزلى * بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
داس غم تو مىكند حاصل عمر را درو * درد و بلا همىرسد از چپ و راست نو به نو
رفتم و دل بماند در سلسلهء غمت گرو * اى كه مهار مىكشى صبر كن و سبك برو
كز طرفى نو مىكشى وز طرفى سلاسلم