تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
از سر نى شاهد بزم حقيقت زد چه سر * گمرهان را جلوهء شمع طريقت مىنمود سر به نى ليكن ز سر عشق جانانش به لب * نغمه‌اى كان نغمه در مزمار داودى نبود دير ترسا را گهى روشن‌تر از خورشيد كرد * گاه پندارى مسيحا بود بر دار جهود با لب و دندان او جز چوب بيداد يزيد * همدم ديگر ندانم ! داد از اين گفت و شنود آنچه ديد آن لعل لب از جور دوران كم نداشت * از چه چوب خيزران اين نغمهء ديگر فزود

در رثاى مظلوم ( ع )

اى كه زخم فراوان مظهر بىچند و چونى * در حجاب خاك و خون چون شاهد غيب مصونى آه و وا ويلا چنان كوبيدهء سم هيونى * همچو اسم اعظمى كز حيطهء دانش برونى ويكه با آن تشن‌هكامى غرقهء درياى خونى * آنچه گويم آنچنانى باز صد چندان فزونى بانوان را خيمه سر بودى اكنون سرنگونى * خيمه سوزان را نمىگوئى چرا « يا نار كوني » ؟ نازپرورد تو بودم داد از اين حال كنونى * عزت و حرمت مبدل شد به خوارى و زبونى سرخ روئى را به سيلى برد چرخ‌نيلگونى * سرفرازى رفت و شد پامال هر پستى و دونى از رباب دل‌كباب آخر نمىپرسى كه چونى * يا كه از ليلى چرا سرگشتهء دشت جنونى عمه‌ام آن دختر سلطان اقليم « سلوني » * نيست اندر عالم امكان چو او ذات الشجونى نيست جز بيمار ما را محرمى يا رهنمونى * ناگهان بشنيد از حلقوم شه راز درونى شيعتي ما ان شربتم ريّ عذب فاذكروني * أو سمعتم بغريب أو شهيد فاندبوني