آن مصدر وجود فرو كوفت كوس عشق * در عرصهاى كه عقل نيابد ره ورود
در راه عشق مبدء فيض آنچه داشت داد * تا شد عيان به عالميان منتهاى جود
دست از جوان كشيد كه بد خوشترين متاع * وز نقد جان گذشت كه بد بهترين نقود
مستغرق وصال چنان شد كه مىنمود * شور و وداع پردگيانش نواى عود
شد بر فراز رفرف همت سوار و تاخت * من منتهى النزول الى غاية الصعود
گردون هماره داشت به تعظيم او ركوع * شد تا كند ز هيبت تكبير او سجود
خصم از نهيب تيغ چه ريح العقيم او * اندر گريز ، همچو ز خور طائر ولود
تيغش بسر فشانى دشمن چه باد عاد * اسبش به شيهه آيتى از صيحهء ثمود
تا شد سرش به نيزه چه عيسى به روى دار * ليكن نه فارغ از ستم فرقهء يهود
از حال آن سرم نبود تاب سرگذشت * چندان بلا كشيد كه آبش ز سر گذشت
در رثاى مظلوم ( ع )
در جهان نشنيدهام تا بود اين چرخ كبود * كز سليمان اهرمن انگشت و انگشتر ربود
دست بيداد فلك دستى جدا كرد از بدن * كز نهاد عالم امكان برآمد داد و دود
از پى ديدار جانان كرد نقد جان نثار * وه چه جانى ! يعنى اندر گنج هستى هر چه بود
كرد قربانى جوانى را كه چشم عقل پير * چشمهء خون در عزاى جانگزاى او گشود
مادر گيتى چنان در ماتم او ناله كرد * تا كه كر شد گوش گردون از نواى رود روى
داد بهر جرعهاى از آب درى آبدار * در كنار آب دريا ، آه از اين سودا و سود
قاب قوسين عروجش بود بر اوج سنان * شد به او ادنى روان چون در تنور آمد فرود