تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
آن مصدر وجود فرو كوفت كوس عشق * در عرصه‌اى كه عقل نيابد ره ورود در راه عشق مبدء فيض آنچه داشت داد * تا شد عيان به عالميان منتهاى جود دست از جوان كشيد كه بد خوشترين متاع * وز نقد جان گذشت كه بد بهترين نقود مستغرق وصال چنان شد كه مىنمود * شور و وداع پردگيانش نواى عود شد بر فراز رفرف همت سوار و تاخت * من منتهى النزول الى غاية الصعود گردون هماره داشت به تعظيم او ركوع * شد تا كند ز هيبت تكبير او سجود خصم از نهيب تيغ چه ريح العقيم او * اندر گريز ، همچو ز خور طائر ولود تيغش بسر فشانى دشمن چه باد عاد * اسبش به شيهه آيتى از صيحهء ثمود تا شد سرش به نيزه چه عيسى به روى دار * ليكن نه فارغ از ستم فرقهء يهود از حال آن سرم نبود تاب سرگذشت * چندان بلا كشيد كه آبش ز سر گذشت

در رثاى مظلوم ( ع )

در جهان نشنيده‌ام تا بود اين چرخ كبود * كز سليمان اهرمن انگشت و انگشتر ربود دست بيداد فلك دستى جدا كرد از بدن * كز نهاد عالم امكان برآمد داد و دود از پى ديدار جانان كرد نقد جان نثار * وه چه جانى ! يعنى اندر گنج هستى هر چه بود كرد قربانى جوانى را كه چشم عقل پير * چشمهء خون در عزاى جانگزاى او گشود مادر گيتى چنان در ماتم او ناله كرد * تا كه كر شد گوش گردون از نواى رود روى داد بهر جرعه‌اى از آب درى آبدار * در كنار آب دريا ، آه از اين سودا و سود قاب قوسين عروجش بود بر اوج سنان * شد به او ادنى روان چون در تنور آمد فرود