از فلك عز و جاه به روى خاك سياه * به چاه غم سرنگون چو ماه كنعان شديم
ز كعبهء كوى تو به حسرت روى تو * به حلقهء فرقهاى ز بتپرستان شديم
اى سر تو بر سنان شمع ره كاروان * به مهر روى تو ما شهرهء دوران شديم
ز جور خونخوارگان تو سربلندى و ما * ز دست نظارگان سر به گريبان شديم
پردگيان تو را حجاب عزّت دريد * تا كه تماشاگه پردهنشينان شديم
گاه به زندان غم حلقهء ماتم زده * به كنج ويرانه گاه چه گنج شايان شديم
چه ساربان عزا نواخت بانك رحيل * سر تو شد روى نى گمشدگان را دليل
بند شانزدهم
چه نيزه شد سربلند از سرسر وجود * شمع صفت جلوه كرد شاهد بزم شهود
سر به فلك بركشيد چه آه آتش فشان * بست بر افلاكيان راه صدور و ورود
آنكه مسيحا بدى زندهء لعل لبش * به دير ترسا گهى ، گهى به دار يهود
گاه به كنج تنور گاه به اوج سنان * يافته حدّ كمال قوس نزول و صعود
گاه به ويرانه بود همدم آه و فغان * گاه به بزم شراب قرين شطرنج و عود
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سر * به شام شد جلوهگر مهر سپهر وجود
منطق داوديش لب به تلاوت گشود * يا كه انا اللَّه سرود آيهء رب ودود
نقطهء توحيد را دست ستم محو كرد * مركز دين را به ياد رفت ثغور و حدود
كاش دل مفتقر در اين عزا خون شدى * در عوض اشك ، كاش ز ديده بيرون شدى