تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
سرو سهى ساى تو تا كه درآمد ز پاى * شاخهء طوبى شكست پشت مرا كرد خم رايت منصور تو تا كه نگونسار شد * زد شرر آه من بر سر گردون علم صبح جمال تو شد تيره چه در خاك و خون * بار عيال مرا بست سوى شام غم قبلهء روى تو رفت به بارگاه قبول * ريخت ز نامحرمان حرمت اهل حرم دست تو كوتاه شد تا كه ز تيغ جفا * شد سوى خرگاه من بلند دست ستم اى كه گذشتى ز جان ز بهر لب تشنگان * خصم ببين در حرم روان چه سيل عرم پس از تو اى جان من جهان فانى مباد * بىتو مرا يك نفس ز زندگانى مراد
بند يازدهم
چه شهسوار وجود بست ميان بهر جنگ * شد به عدم رهسپار فرقه بىنام و ننگ فضاى آفاق را بر آن سپاه نفاق * چه تنگناى عدم كرد به يك باره تنگ به جان گرگان فتاد شير ژيان * به روبهان حمله‌ور ، ز هر طرف شد پلنگ مرغ دل خصم او به قدر يك طائرى * كه شاهباز قضا در او فرو برده چنگ تيغ شرربار او چون دهن اژدها * دشمن خونخوار او طعمهء كام نهنگ شد سر بدسيرتان چه گو به چوگان او * ز خون خونخوارگان روى زمين لاله رنگ ز تيغ تيزش بلند نعرهء هل من مزيد * نماند راه فرار و نبود جاى درنگ تا به جبينش رسيد سنگ زبد گوهرى * شكست آئينهء تجلّى حق به سنگ نقطهء وحدت شد از تير سه پهلو دونيم * سر حقيقت عيان شد چه فروشد خدنگ به تن توانائى از خدنگ كارى نماند * خسرو دين را دگر تاب سوارى نماند