تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
حرمله كرد از جفا ترا ز مادر جدا * نكرد انديشه از حال پريشان من گل گلوى ترا طاقت ناوك نبود * لايق آن تير سخت گلوى نازك نبود
بند نهم
كاش شدى واژگون رايت گردون دون * چون علم شاه عشق شد به زمين سرنگون ساقى بزم الست ز زندگى شست دست * ديد چه بىيارى شاهد غيب مصون ماه بنى هاشم از مشرق زين شد بلند * دميد صبح ازل از افق كاف و نون شد سوى ميدان روان ز بهر لب تشنگان * آب طلب كرد و ريخت در عوض آب خون تا كه جدا شد دو دست زان شه يكتاپرست * شمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله‌گون سينه سپر كرد و رفت به پيش تير سه پر * تا كه شد از دام تن طائر روحش برون ز ناله يا اخا شاه درآمد ز پا * از حركت بازماند معدن صبر و سكون رفت به بالين او با غم بىحدّ و حصر * ديد تنش چاك‌چاك ز زخم بىچند و چون ناله ز دل بركشيد چه شد ز جان نااميد * گفت كه پشت مرا شكست گردون كنون مرا به مرگ تو سرگشته و بيچاره كرد * پردگيان مرا اسير و آواره كرد
بند دهم
اى به محيط وفا نقطهء ثابت قدم * نسخهء صدق و صفا دفتر جود و كرم همّت والاى تو برده ز عنقا سبق * جز به تو زيبنده نيست قبهء قاف قدم