چون كه ز قوس قضا سهم قدر شد رها * حلق محيط رضا مركز تقدير شد
تا كه ز خار خدنگ گل گلويش دريد * بلبل بىدل از اين غصه ز جان سير شد
تا ز سموم بلا غنچهء سيراب سوخت * لاله به دل داغدار ، سرو زمينگير شد
ناوك بيداد خصم داد چه داد ستم * خون ز سراپرده چون سيل سرازير شد
يوسف كنعان عشق طعمهء پيكان عشق * قسمت يعقوب پير نالهء شبگير شد
سلسلهء قدسيان حلقهء ماتم زدند * عقل مجرد ز غم بستهء زنجير شد
ديدهء گردون بر آن غنچهء خندان گريست * مادر بيچارهاش هزار چندان گريست
بند هشتم [ 1 ]
ناله برآورد كى طاقهء ( شاخهء ) ريحان من * وى گل نو رستهء گلشن دامان من
اى بسر و دوش من زينت آغوش من * مكن فراموش من جان تو و جان من
ديده ز من بستهاى با كه تو پيوستهاى * ياد نمىآورى هيچ ز پستان من
از چه چنين خستهاى وز چه زبان بستهاى * شور و نوائى كن اى بلبل خوشخوان من
غنچهء لب باز كن ، برگ سخن ساز كن * اى لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
تير ز شيرت گرفت وز من پيرت گرفت * تا چه كند داغ تو با دل بريان من
مادر بيچارهات كنار گهوارهات * منتظر نالهات اى گل خندان من
عنچهء سيراب را آتش پيكان بسوخت * رفت بباد فنا خاك گلستان من
هامش
[ 1 ] اين بند و بند نهم و بند يازدهم ، يك بيت از ساير بندها بيشتر هستند .