تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
ذبيح كوى وفا ، خليل صدق و صفا * به زير تيغ جفا ، دست و سرافشان رسيد تيغ شرر بار او صاعقهء عمر خصم * ولى ز سوز عطش بر لب او جان رسيد به حلقهء اهرمن شد اسم اعظم نگين * خدا گواه است و بس چه بر سليمان رسيد يوسف حسن ازل طعمهء گرگ اجل * نالهء جانسوز او به پير كنعان رسيد رسيد پير خرد بر سر آن نوجوان * بناله چون بلبل و شاخ گل ارغوان
بند سوم
كاى قد و بالاى تو شاخهء شمشاد من * وى به كمند غمت خاطر آزاد من اى مه سيماى تو مهر جهانسوز من * اى رخ زيباى تو حسن خدا داد من سوز تو اى شمع قد ، داغ تو اى لاله رو * تا به فلك مىبرد آه من و داد من ملك دل آباد بود به جويبار وجود * آه كه سيل عدم ( فنا ) بكند بنياد من چه بر سليمان رسيد صدمه ديو پليد * شد از نظر ناپديد روى پريزاد من جلوهء پيغمبرى به خاك و خون شد طپان * مگر در اين غم رسد خدا به فرياد من حسرت داماديش بر دل زارم بماند * به حجلهء گور رفت جوان ناشاد من ليلى حسن ازل واله و مجنون تست * چون برود تا ابد نام تو از ياد من پس از تو اى نوجوان شدم زمين‌گير تو * خدا ترحم كند بر پدر پير تو