تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
شدم تا خود را به حسين ( ع ) رسانم كه به عراق مىرفت ، چون به « ربذه » رسيدم ، مردى نشسته ديدم ، گفت : اى بندهء خدا ، مىخواهى به كمك حسين ( ع ) به روى ؟ گفتم : آرى ، گفت : من هم اين قصد را دارم ولى بنشين ، من رفيق خود را فرستادم و الساعه خبر مىآورد ؛ گويد : ساعتى بيش نگذشت كه رفيقش آمد و مىگريست و مىسرود ( به خدا نزد شما نامده‌ام تا ديدم . . . الخ ) . ( 1 ) ابن شهر آشوب در « مناقب » گويد : جنّيان تا يك سال ، هر روز بالاى قبر پيغمبر ( ص ) بر او نوحه‌گرى مىكردند و در آنجا است كه دعبل گويد كه : پدرم از جدّم از مادرش سعدى دختر مالك خزاعى نقل كرد كه نوحهء جن را بر حسين ( ع ) شنيده بود : اى شهيد اى كه عمويش بد شهيد بهترين عم جعفر طيّار ديد زدم تيغ عجب باد كه شد بر تو بلند بر رخ پر ز غبار تو جسورانه خميد ( 2 ) در روايت غير « مناقب » است كه دعبل گفت : از اينجا من در قصيدهء خود گفتم : سر قبرى برو كاندر عراق است زيارتگاه اهل اتفاق است به حرف منكران خر مده گوش تو آواز خران را كن فراموش