تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
به خدا نزد شما نامده‌ام تا ديدم كه فتاد است به طف گونه به خاك و بىسر دور او چند جوان كشته و آغشته به خون همچو مصباح دجى نور در آنها افزون شترم سخت براندم كه بدانها برسم تا كه با حور بهشتى نرسيدند بهم ما نعم گشت قضا و قدر حضرت حق كه قضا و قدر او است مقدّر بر حق روشنىبخش چراغى به جهان نور حسين نيست بيهوده‌ام اين گفته بربّ الحرمين شد مجاور به پيمبر به غرفهاى بهشت با وصى و بر طيار به شادى بنشست يكى از جوانان انسى او را چنين جواب داد : تو برو تا به ابد ساكن قبرى هستى كه بر او رحمت حق تا به قيامت نازل روشى را تو گرفتى كه بود شايسته نوش كردى تو ز جامى كه بود جان را دل آن جوانها كه خدا را هدف خود كردند مال و احباب و وطن جمله نمودند به حل ( 1 ) سبط در « تذكره » و مدائنى گفته‌اند : مردى از اهل مدينه گفت : من بيرون
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 625 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى