تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
گفتم : براى سرحددارى ، گفت : بر در ايوان ملازم باش ، من نزد او اقامت كردم و به من مال فراوانى داد ، از او اجازه گرفتم و به مدينه برگشتم و غلامى همراهم بود و پول بسيارى در چنتهء من بود ، چنتهء پول را گم كردم و به آن غلام گمان بردم و هر چه وعد و وعيد دادم اعتراف نكرد ، او را انداختم و بر سينه‌اش نشستم و آرنج بر سينهء او نهادم و فشار دادم ، قصد كشتن او نداشتم ولى زير فشار من مرد و من پشيمان شدم و به مدينه آمدم ، ( 1 ) و از سعيد بن مسيب و ابا عبد الرحمن و عروة بن زبير و قاسم بن محمد و سالم بن عبد اللَّه ، همه پرسش كردم و گفتند : ما براى تو راه توبه ندانيم ، اين داستان به على بن الحسين ( ع ) رسيد و مرا خواست و خدمت او رفتم و داستان خود را به او گفتم ، فرمود : راه توبه دارى ، دو ماه پياپى روزه گير و بندهء مؤمنى آزاد كن و شصت مسكين را اطعام كن ، من اين كار را كردم و به قصد عبد الملك بيرون آمدم ، به او رسيده بود كه من آن مال را تلف كردم ، چند روز بر در خانهء او ماندم و اجازهء دخول به من نداد ، با معلّم اولاد او الفت گرفتم ، او به فرزند او مىآموخت كه پيش پدر خود چه سخنى گويد ، من به مؤدّبش گفتم : برابر آنچه اميد دارى عبد الملك به تو جائزه دهد ، من به تو مىدهم كه به اين بچه تعليم كنى كه چون نزد پدرش برود براى من سخنى گويد ، گفت : حاجت تو چيست ؟ گفتم : بگويد حاجتم اين است كه از زهرى راضى باشى ، اين كار را كرد و عبد الملك خنديد و گفت : زهرى كجا است ؟ گفت : بر در خانه است ، به من اجازهء ورود داد و چون پيش او رفتم گفتم : يا امير المؤمنين ، سعيد بن مسيب از ابى هريره از پيغمبر ( ص ) براى من روايت كرد كه : مؤمن دو بار از يك سوراخ گزيده نشود .