تازه بود تا سپيدهء دم ، و چنين بود شبى كه هارون برادر موسى ( ع ) در آن كشته شد ، و چنين بود شبى كه يوشع بن نون در آن كشته شده بود ، و چنين بود شبى كه عيسى بن مريم در آن بالا رفت ، و چنين بود شبى كه شمعون بن جون الصفا در آن كشته شد ، و چنين بود شبى كه حسين بن على ( ع ) در آن كشته شد ؛ فرمود :
چهرهء هشام برافروخت تا رنگش پريد و قصد كرد مشت بر پدرم زند ، پدرم فرمود :
اى امير المؤمنين ، بر بندگان واجب است از امام خود اطاعت كنند و به راستى او را نصيحت كنند و سبب اينكه جواب امير المؤمنين را دادم اين بود كه مىدانستم طاعتش بر من واجب است و بايد به من خوشبين باشد ، هشام گفت : هر وقت بخواهى نزد اهل خود برگرد ؛ گفت : چون بيرون شد هشام به او گفت : عهد و ميثاق الهى به من بده كه تا زندهام اين حديث را به ديگرى نگوئى ، پدرم رضايت او را بجا آورد .
( 1 ) مىگويم : اينكه فرمود : شب قتل هارون همچنين بود ، مخالف اخبارى است كه دلالت دارد هارون مرد ، چنانچه از امام ششم ( ع ) روايت شده است كه موسى به هارون گفت : با من به كوه « سينا » بيا و چون رفتند ، به خانهاى رسيدند كه درختى بر در آن بود و بر آن درخت دو پارچه آويخته بود ، موسى به هارون گفت : برهنه شو و برو در اين خانه و اين دو حلّه را بپوش و بر تخت بخواب ، هارون چنان كرد ، وقتى روى تخت خوابيد خدا جانش را گرفت . . . الخ . در تواريخ معتبره همچنين وارد شده و شايد حضرت به عقيدهء هشام سخن گفته و او هم معتقد بوده كه هارون كشته شده چنانچه يهود به موسى گفتند هارون نمرده ، تو او را كشتى .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 611
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٦١١