تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
خواستگارش شدند و گفت : من بعد از رسول خدا ( ص ) پدر شوهرى نگيرم ، يك سال بعد از آن حضرت ، زير سقف خانه نرفت و بيمار شد و از غصّه جان داد و گفته‌اند : يك سال سر قبر او ماند و به مدينه آمد و از تأسّف مرد . ( 1 ) در بعضى مقاتل است كه : چون امّ كلثوم سوى مدينه شد ، گريست و مىگفت :
مدينة جدّنا لا تقبلينا * فبالحسرات و الأحزان جينا خرجنا منك بالأهلين جمعا * رجعنا لا رجال و لا بنينا اى مدينهء جدّ ما ، ما را مپذير * حسرت آورديم و غمها كردمان پير كن رسول اللَّه را بر ما خبردار * ما ز مرگ باب خود زاريم و دلگير چون برون گشتيم بد ما را كس و كار * چون كه برگشتيم نه مردى نه فرزندى عنان‌گير در برون رفتن به دور يكديگر بوديم جمع * چون كه برگشتيم كم بوديم و لخت از دزد شبگير در امان اللَّه بوديم آشكار و بىتكلّف * چون كه برگشتيم ترسانيم چون رمخورده نخجير بد انيس ما حسين آن سيد و و الا و مولا * چون كه برگشتيم زير خاك بود از جان خود سير بىكفيل اندر بيابان همچنان گم گشته حيران * بر برادر نوحه‌گر بوديم با صوت بم و زير