تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
گريه بر زادهء پيغمبر و فرزند على گرچه دور است مزار وى و هم خاك سپرد ( 1 ) سپس آن دخترك به من گفت : اى قاصد مرگ ، اندوه ما را دربارهء ابا عبد اللَّه تازه كردى و ريش درون ما را كه هنوز به نشده خراشيدى ، خدايت رحمت كند تو كيستى ؟ گفتم : من بشير بن جذلم هستم كه آقايم على بن الحسين ( ع ) از فلان جا مرا فرستاده و خود با خاندان ابى عبد اللَّه الحسين ( ع ) و زنانش در آنجا منزل كرده ؛ گفت : مرا گذاشتند و شتافتند ، من بر اسب زدم و برگشتم و ديدم مردم همهء راه و جايگاه را گرفتند ، من از اسب پياده شدم و پا روى گردن مردم نهادم تا خود را نزديك خيمه رساندم و على بن الحسين ( ع ) درون خيمه بود ، با دستمالى كه اشك خود را مىگرفت بيرون آمد و پشت سرش خادمى كرسى به دست داشت ، آن را بر زمين گذاشت و آن حضرت بر آن نشست و اشك مهلتش نمىداد و آواز مردم به گريه بلند شد و زنان شيون برداشتند و مردم از هر سو عرض تسليت مىگفتند و جنجال سختى در آن سرزمين برخاسته بود .

خطبهء امام زين العابدين ( ع )

( 2 ) با دست ، اشارهء خموشى داد ، سوز ناله‌ها فرو نشست و فرمود : « الحمد للَّه رب العالمين مالك يوم الدين بارئ الخلائق اجمعين ، بخدائى كه تا فراز آسمان بلند دور است و تا حدّ راز شنوى نزديك ، او را ستايش گوئيم بر عظائم امور و فجايع دهور ، بر دردناكى مصائب و تلخ‌چشى گزندها و سوك بزرگ مصيبتهاى عظيم