تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
ما بجنگند ، بيش از آنچه با ما كردند ، ممكن نبود ، انا للَّه و انا اليه راجعون ، چه مصيبت بزرگ و دردناك و فجيع و غمنده و دلخراش و تلخى بود آنچه ديديم و كشيديم ، به حساب خدا مىگذاريم كه عزيز است و انتقام‌جو » . ( 1 ) راوى گويد : صوحان بن صعصعة بن صوحان كه زمين‌گير بود پيش ايستاد و معذرت خواست كه پاى او افليج است ، حضرت به او پاسخ پذيرش داد و اظهار خوش‌بينى به او نمود و از او تشكر كرد و بر پدرش رحمت نمود . ( 2 ) جزرى و ابن صباغ مالكى گفته‌اند : يزيد مردى امين از اهل شام با اهل بيت فرستاد و سفارش آنها را نمود و سوارانى هم با خود داشت تا آنها را به مدينه رسانيد . در « اخبار الدول » است كه : قافله سالار آنها نعمان بن بشير بود و سى مرد همراهش بود ، شب آنها را راه مىبرد و در چشم‌رس دنبال آنها مىرفت و چون منزل مىكردند ، با ياران خود دور تر از آنها جا مىگرفت و چون پاسبانى گرد آنها بود و از حوائج آنها پرسش مىكرد ، و با آنها ملاطفت مىنمود تا به مدينه رسيدند ، فاطمه دختر على ( ع ) به خواهرش زينب گفت : اين مرد به ما احسان كرد ، مىتوانى چيزى به او جائزه دهى ؟ فرمود : ما چيزى جز زيور خود نداريم به او جائزه دهيم ، دو جفت دستبند و بازوبند خود را در آورديم و براى او فرستاديم و معذرت خواستيم ، همه را برگرداند و گفت : اگر براى دنيا اين خدمت را كرده بودم ، همين مرا رضايت‌بخش بود ، ولى به خدا منظورم خدا و قرابت رسول اللَّه بود . ( 3 ) همسر حسين ( ع ) ، رباب دختر امرء القيس و مادر سكينه در سفر كربلا با حسين ( ع ) بود و با اهل بيت به شامش بردند و به مدينه برگشت ، اشراف قريش