تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
حرم را پياده كرد و فرمود : اى بشير ، خدا پدرت را رحمت كند مرد شاعرى بود ، تو مىتوانى شعر بگوئى ؟ گفتم : آرى يا بن رسول اللَّه ، من هم شاعرم ، فرمود : به مدينه برو و خبر شهادت ابى عبد اللَّه را ابلاغ كن ، من سوار اسب خود شدم و تاختم تا وارد مدينه شدم ، چون به مسجد پيغمبر وارد شدم آواز گريه برداشتم و اين شعر را سرودم :
يا أهل يثرب لا مقام لكم بها * قتل الحسين فأدمعي مدرار الجسم منه بكربلاء مضرج * و الرأس منه على القناة يدار اى اهل مدينه زان بكوچيد * كشتند حسين و ديده خونبار آغشته به خون تنش به صحرا است * بر نيزه سرش چه گوى دوار
( 1 ) گفت : پس از آن گفتم : اين على بن الحسين ( ع ) است كه با عمه‌ها و خواهرهاى خود پيرامون شما و در آستانهء شهر مدينه وارد شده است و مرا فرستاده مكان او را به شما اعلام كنم ؛ گويد : همهء پردگيان شهر مدينه شيون كنان بيرون دويدند ، من مانند آن روز گريه نديدم و روزى بر مسلمانان چنان تلخ نفهميدم و شنيدم دختركى بر حسين ( ع ) نوحه مىكرد و مىسرود : خبر مرگ ز آقاى من آورد و فشرد كرد بيمارم و از اين خبرم دل آزرد چشم من اشك غم امروز فراوان ميريز اشك ميريز وز دل خون كه مرا دل افسرد اشك ميريز بر آن كو ز غمش عرش فتاد كشتن او شرف و دين و حميّت را برد