تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
رسول خدا را نگه مىداشتم و رعايت حقّ او را مىكردم و خويش را در نظر داشتم ، خدا پسر مرجانه را لعنت كند كه از او خواست تا دست به دست من دهد يا به مرزى رود و بماند تا خدا جانش را بگيرد و از او نپذيرفت و او را كشت و با كشتن او مرا نزد مسلمانان ، مبغوض كرد و دشمنى مرا در سينهء آنها كشت و اكنون نيكان و بدكاران براى كشتن ناهنجار حسين مرا دشمن دارند ، مرا با ابن مرجانه چه كار بود ؟ خدا او را لعنت كند و دشمن دارد . ( 1 ) من مىگويم : از تأمّل در كردار و گفتار يزيد ، برآيد كه چون سر حسين ( ع ) را با خاندانش براى او آوردند بىنهايت خرسند شد و با آن سر شريف چنان كرد و چنان گفت و امام بيمار و سائر اهل بيت را در زندان بىسقفى بازداشت تا چهره‌شان پوست گذاشت و چون مردم آنها را شناختند و به جلالت آنها پى بردند و دانستند مظلومند و اهل بيت رسولند ، از كردار يزيد بدشان آمد و او را لعن كردند و دشنام دادند و روى به اهل بيت آوردند و چون يزيد چنين ديد خواست خود را از خون حسين ( ع ) بر كنار دارد و قتل او را به گردن ابن زياد گذاشت و او را بر اين كردار لعن كرد و از قتل او اظهار پشيمانى كرد و وضع خود را دربارهء امام بيمار و اهل بيت ديگرگون ساخت و آنها را در خانهء خود منزل داد براى حفظ ملك و سلطنت و جلب قلوب مردم نه اينكه از روى حقيقت پشيمان شده باشد و از كردار ابن زياد ناراضى گردد ، ( 2 ) دليلش اين است كه سبط در « تذكره » گفته است : يزيد ، ابن زياد را خواست و اموال بسيار و تحف بىشمارى به او داد و نزديك خودش نشانيد و مقام او را بالا برد و او را با زنان خود همنشين كرد و نديم خويش ساخت و يك شب مست شد و به خواننده‌اى گفت سرود بخواند و خودش