تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨
به همين محمد ، دمى ساكت باش ، ( 1 ) سپس رو به يزيد كرد و فرمود : اى يزيد ، اين رسول عزيز كريم ، جدّ من است يا جدّ تو است ؟ اگر بگوئى جدّ تو است ، همهء عالم مىدانند دروغ مىگوئى و اگر بگوئى جدّ من است ، چرا از ستم ، پدرم را كشتى و دارائيش را غارت كردى و زنانش را اسير كردى ؟ اين را گفت و دست برد و گريبان خود را چاك زد و گريست و گفت : به خدا در اين دنيا جز من كسى نيست كه جدّش رسول خدا باشد ، چرا اين مرد به ستم ، پدر مرا كشت و ما را چون روميان اسير كرد ؟ سپس فرمود : اى يزيد ، اين كار كنى ، و گوئى محمد رسول خدا است و رو به قبله بايستى ؟ واى بر تو از روز قيامت كه خصم تو جدّ و پدرم باشند ؛ يزيد به مؤذن فرياد زد كه اقامهء نماز بگو ، ميان مردم همهمه و زمزمهء بزرگى برخاست و برخى با او نماز خواندند و برخى نخواندند تا پراكنده شدند . ( 2 ) گويد : سپس زينب ( ع ) نزد يزيد فرستاد و خواستار شد كه اجازه دهد براى حسين ( ع ) ماتم برپا كند ، به او اجازه داد و آنها را در « دار الحجاره » منزل داد و هفت روز در آنجا مجلس سوگوارى برپا كردند و هر روز جمع بىشمارى زنهاى شام با آنها در سوگوارى شركت مىكردند و مردم قصد كردند بر خانهء يزيد هجوم برند و او را بكشند و مروان از اين توطئه خبر شد [ 1 ] و به يزيد گفت : مصلحت تو نيست كه اهل بيت حسين ( ع ) را در شام نگهدارى ، آنها را به حجاز فرست ؛ و يزيد ، وسائل سفر آنها را آماده كرد و آنها را به مدينه فرستاد . ( 3 ) مىگويم : صاحب « مناقب » از مدائنى نقل كرده است كه چون امام بيمار
هامش
[ 1 ] اين روايت ، موافق قول كسى است كه گفته : در اين موقع ، مروان در شام بود و در مدينه نبود .