است ، طيّار از ما است ، أسد اللَّه و أسد رسوله از ما است ، و دو سبط اين امّت از ما است ؛ هر كه مرا بشناسد ، مىشناسد و هر كس مرا نشناسد ، حسب و نسب خود را به او معرفى كنم : اى مردم ، منم پسر مكه و منى ، منم پسر زمزم و صفا . . . » الخطبة .
( 1 ) مىگويم : در « كامل بهائى » گويد كه : آن حضرت از يزيد خواست كه روز جمعه ، خطبهاى بخواند ، گفت : آرى ، روز جمعه يزيد به ملعونى دستور داد بالاى منبر رود و هر چه بدگوئى به زبانش آيد دربارهء على ( ع ) و حسين ( ع ) بگويد و ستايش و تشكّر از عمر و ابى بكر كند ، آن ملعون بر منبر رفت و هر چه در اين باره خواست ، گفت . امام فرمود : به من اذن بده بروم و خطبه بخوانم ، يزيد از وعدهاى كه به او داده بود پشيمان شد و به او اذن نداد و مردم شفاعت كردند و نپذيرفت تا پسر خردسالش معاويه گفت : پدر جان ، خطبهء او به كجا مىرسد ؟ اجازه بده خطبه بخواند ، گفت : شما در كار اينان ترديد داريد ، اينها علم و فصاحت را به ارث بردند و مىترسم از خطبهء او آشوبى برپا شود و بر سر ما بچرخد ، سپس به او اجازه داد و بالاى منبر رفت و گفت :
( 2 ) « حمد از آن خدائى است كه آغازى ندارد ، پايندهاى كه پايانى ندارد ، اوّلى كه آغازش را آغازى نيست و آخرى كه آخرش را پايانى نيست ، آن كه همه فنا شوند و برجا است ، شب و روز را او اندازه كرده و قسمتها را فراهم آورده فتبارك اللَّه الملك العلّام . . . »
خطبه را ادامه داد تا گفت :
« خدا به ما علم و حلم و شجاعت و سخاوت و محبّت در دل مؤمنان عطا
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 576
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٧٦