و براى بر هم زدن نظم اسلامى و فناى مسلمانان ، در اين حكومت وارد شده بودند .
( 1 ) شيخ ما محدّث نورى ( ره ) و علّامهء مجلسى از « دعوات » راوندى نقل كردهاند كه گفته : روايت شده است كه چون امام بيمار را نزد يزيد بردند ، قصد داشت گردن او را بزند ، او را در برابر خود نگهداشت و بازپرسى كرد تا سخنى از او بگيرد كه بهانهء كشتن او كند ، و آن حضرت با او به مدارا سخن مىكرد و تسبيحى در دست داشت كه با انگشتان خود مىگردانيد و سخن مىكرد ، يزيد گفت : من با تو مشغول گفتگو هستم و تو سبحه مىگردانى ؟ اين كار چگونه روا باشد ؟ فرمود : پدرم از جدّم پيغمبر ( ص ) روايت كرده است كه : چون نماز صبح را مىخواند و برمىخاست با كسى سخن نمىگفت تا سبحه را مىگرفت و مىگفت : بار خدايا من صبح كردم و تو را تسبيح گويم و حمد كنم و تهليل نمايم و تكبير و تمجيد گويم به شمارهء گردش تسبيح ، و سبحه را به دست مىگردانيد و صحبتهاى ديگر مىكرد و تسبيح حق نمىگفت و مىفرمود : ثواب تسبيح براى او حساب مىشود و حرز او است تا به بستر خواب رود و چون به بستر خواب مىرفت همين جمله را مىگفت و سبحه را زير سرش مىگذاشت و براى او ثواب ذكر محسوب مىشد ، تا صبح ، من در اين كار اقتداء به جدّ خود كردم ؛ يزيد پىدرپى مىگفت : من با هر كدام شما سخن مىكنم ، در جواب فائز مىشويد ، و از او در گذشت و به او صله داد و او را آزاد كرد ؛ مقصود از جدّش ، امير المؤمنين ( ع ) است و شايد هم مقصود ، رسول اكرم ( ص ) باشد ، خصوص به قرينهء
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 580
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٨٠