به مردم خود را معرّفى كرد و معلوم داشت كه ذريهء پيغمبر است ، يزيد به يكى از جلّادان خود گفت او را به باغچه برد و بكشد و زير خاك كند ؛ جلّاد ، آن حضرت را به باغچه برد و قبرى كند و سجّاد ( ع ) به نماز ايستاد ، و چون خواست او را بكشد ، دستى از هوا او را زد و به رو بر زمين خورد و نالهاى كشيد و از هوش رفت ، خالد پسر يزيد بر او خبردار شد و او را بازرسى كرد و ديد هلاك شده ، به پدرش خبر داد و او دستور داد جلّاد را در آن گور سپردند و حضرت را آزاد كردند .
گويد : زندان امام زين العابدين ( ع ) اكنون مسجدى است ( 1 ) و صاحب « بصائر » از امام ششم روايت كرده كه چون امام بيمار را با اسيران نزد يزيد آوردند ، آنها را در خانهء ويرانى جا دادند ، يكى از آنها گفت : ما را در اين خانه منزل دادند كه روى سر ما خراب شود و ما را بكشد ، پاسبانان به زبان رومى گفتند : آنها را بنگريد كه ترس از خراب شدن خانه دارند و همانا فردا همه را خواهند كشت ، امام بيمار فرمود : كسى جز من در ميان آنها زبان رومى را نمىفهميد .
[ رمز 111 ] از اين روايت استفاده مىشود كه در دستگاه حكومت ، جمعى مأمورين بيگانه و بىعقيده يا مخالف عقيدهء اسلامى استخدام شده بودند كه در انجام دستورات مخالف دين و نسبت به دينداران ، بىباك باشند و هيچ ملاحظهاى نكنند و بعيد نيست كه اينها بوسيلهء مستشاران خارجى
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 579
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٧٩