گفت : يا امير المؤمنين ، اين دختر را به من ببخش ، فاطمه به عمهاش گفت : اى عمه ، به دادم برس ، يتيم شدم و خدمتكار هم بشوم ؟ ! فرمود : نه ، كرامتى در اين فاسق نيست ، شامى گفت : اين دختر كيست ؟ يزيد گفت : اين فاطمه دختر حسين است و آن زينب دختر على ، شامى گفت : حسين پسر فاطمه و على بن ابى طالب ؟ گفت : آرى ، شامى گفت : اى يزيد ، خدا لعنتت كند ، عترت پيغمبر را مىكشى و ذريهء او را اسير مىكنى ؟ ! من گمان كردم اينها اسيران روماند ، يزيد گفت : من تو را به آنها مىرسانم و دستور داد گردنش را زدند .
( 1 ) در « امالى صدوق » است كه : يزيد دستور داد زنان حرم حسين ( ع ) و امام بيمار را در زندانى انداختند كه نه سرما و نه گرما را از آنها دفع مىكرد ، و ماندند تا صورتشان پوست گذاشت و تركيد ؛ در « ملهوف » است كه يزيد خطيب را خواست و دستور داد بالاى منبر رود و حسين ( ع ) و پدرش را بد گويد ، بالا رفت و در مذمّت امير المؤمنين و حسين شهيد ( ع ) مبالغه كرد و معاويه و يزيد را ستود ، على بن الحسين ( ع ) به او فرياد زد : اى خطيب ، خوشامد مخلوق را به سخط خالق خريدى ، جايگاهت دوزخ است ؛ و ابن سنان خفاجى چه خوش در مدح امير المؤمنين ( ع ) گويد :
بر منابر علنى سبّش كنيد * منبر از تيغ او بدست شما است
( 2 ) مىگويم : خفاجى ابو محمد عبد اللَّه بن محمد بن سنان ، شاعر معروف به ابن سنان ، نسبت به خفاجه بنى عامر دارد و نيز اين اشعار از او است :
اى امت كافرى كه دارد * قرآن و ضلال و رشد آنجا است
بر منبرش از چه سب نمائيد * از تيغ وى اين شعار برجا است