بزرگتر سرزنش اين است كه :
« تو دختران و كودكان رسول خدا را از عراق تا شام بر سم اسيران جلب كردى و غارت نمودى و زور خود را بر ما به مردم نشان دادى تو ما را مقهور كردى و بر آل رسول اللَّه مستولى شدى و به گمانت خونخواهى كسان كافر و نابكار جنگ بدر خود را كردى و انتقام نهان خود را عيان كردى و كينههائى كه چون آتش در سنگ آتشزنه پنهان بود آشكار كردى و تو و پدرت خون عثمان را وسيلهء اظهار آن ساختيد ، واى بر تو از ديّان يوم جزا ، به خدا اگر از ضرب دست من آسوده باشى از تيغ زبانم نياسائى ، خاك بر دهنت اى غلطكار ادبار ، سنگريزه از آن تو است و نكوهش ، اگر امروز به ما پيروز شدى فريب مخور كه فردا نزد حاكم عادلى كه حكمش خلافگوئى ندارد ، ما پيروز خواهيم بود و به زودى تو را به وضع دردناكى بگيرد و از دنيا بدنهاد و ساقط و گناهكار بيرون برد ، پدرت مباد ، هر چه توانى عيش كن كه گنهكارى تو نزد خدا فزون گردد ، و السلام على من اتبع الهدى » .
( 1 ) شيخ مفيد ( ره ) از فاطمه بنت الحسين ( ع ) روايت كرده كه : چون جلوى يزيد نشستيم ، به حال ما رقّت كرد ، مرد سرخگونى از اهل شام برخاست و گفت :
يا امير المؤمنين ، اين دخترك را به من بخش ( مقصودش من بودم كه دخترى خوش چهره مىبودم ) بر خود لرزيدم و گمان بردم كه اين كار براى آنها روا است ، به دامن عمهام زينب چسبيدم كه مىدانست اين كار شدنى نيست ، عمهام به آن شامى گفت : به خدا دروغگوئى و پستفطرتى كنى ، نه تو و نه او چنين حقّى
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 572
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٧٢