ندارد ، يزيد غضب كرد و گفت : تو دروغ مىگوئى ، به خدا من اين حق را دارم و اگر خواهم مىكنم ، زينب فرمود : نه هرگز به خدا كه خدا اين حق را به تو نداده مگر آنكه از ملّت ما بيرون شوى و به دين ديگرى درآئى ، ( 1 ) يزيد از غضب به جوش آمد و گفت : به چنين سخنى با من رو در رو مىشوى ؟ همانا پدر و برادرت از دين بيرون شدند ، زينب فرمود : اگر تو مسلمانى ، به دين خدا و دين پدرم و دين برادرم به راه حق آمدى تو و جدّ و پدرت ، گفت : اى دشمن خدا دروغ مىگوئى ، زينب فرمود : تو امارت دارى ، به ستم دشنام مىدهى و به سلطنت خود طرف را مقهور مىكنى ، گويا شرم كرد و خاموش شد ؛ و شامى خواهش خود را بازگفت كه اين دخترك را به من ببخش ، يزيد گفت : گم شو ، خدا مرگ به تو دهد [ 1 ] .
( 2 ) سبط در « تذكره » از هشام بن محمد ؛ صدوق در « امالى » ؛ ابن اثير در « كامل » مختصر آن را نقل كردهاند ولى اين دو ، به جاى فاطمه بنت الحسين ، فاطمه بنت على گفتهاند .
( 3 ) در « ملهوف » است كه : آن مرد شامى به فاطمه بنت الحسين نگريست و
هامش
[ 1 ] در مقتل شيخ ابن نما است كه : اهل شام براى تبريك فتح ، نزد يزيد آمدند ، مردى از آنها سرخرو و كبود چشم به فاطمه بنت الحسين كه روى درخشانى داشت نگاه كرد و گفت : يا امير المؤمنين ، اين دخترك را به من ببخش ، فاطمه به عمهاش گفت : يتيم شدم و اكنون خدمتكار هم مىشوم ، زينب گفت : نه به خدا اى شامى ، كرامتى براى تو و يزيد ندارد كه از دين ما بيرون رود ؛ شامى سخنش را اعاده كرد و يزيد گفت : خدا مرگت دهد و به ابيات ابن زبعرى تمثّل جست و شعر « فأهلّوا » را با شعر « قد قلنا » خواند ، سپس دختر على ( ع ) برخاست و خطبه را خواند ؛ و بعد يزيد ، خطيب را خواست و دستور داد بالاى منبر رود ، و در اينجا دنبالهء كلام سيّد را ذكر كرده .