از مردان آنها سخن معلوم و ملعونى گفت ، ( 1 ) نعمان بن بشير انصارى گفت : ببين اگر رسول خدا ( ص ) آنها را مىديد در اين وضع ، با آنها چه مىكرد ، آن كار را با آنها بكن ، گفت : راست گفتى آنها را آزاد كنيد و براى آنها چادر برپا كنيد ، و براى آنان طبّاخ خانه معيّن كرد و به آنها جامه داد و جائزههاى بسيارى به آنان بخشيد و گفت : اگر ميان آنان و پسر مرجانه نسبتى بود ، آنها را نمىكشت ، سپس آنها را به مدينه برگردانيد ؛ در « مناقب » و ديگر كتب روايت شده كه : يزيد رو به زينب كرد كه سخن گويد ، زينب اشاره به على بن الحسين ( ع ) نمود و گفت : او سيّد و خطيب قوم است ، حضرت سجّاد ( ع ) سرود :
طمع مدار كه خوارم كنى و پرورمت * بيازريم و من آزار از تو گردانم
خداى داند من دوستت نمىدارم * ملامتت نكنم دوست ار نمىدانم
( 2 ) يزيد گفت : اى پسر ، راست گفتى ولى پدر و جدّت مىخواستند امير شوند و حمد خدا را كه آنها را كشت و خونشان را ريخت ؛ امام در جوابش گفته : هميشه نبوت و امارت از آن پدران و نياكان من بوده پيش از آنكه تو متولّد شوى ، و از اين رو سكينه گفت : من سختدلتر از يزيد نديدم و كافر و مشركى بدتر و جفاجوتر از او نديدم .
( 3 ) در « مناقب » از يحيى بن حسن روايت كرده كه : يزيد به على بن الحسين ( ع ) گفت : وا عجبا بر پدرت كه نام على و على به فرزندانش گذاشته ! ! فرمود : پدرم پدرش را دوست مىداشت و چند بار نام فرزندان خود را على گذاشت ؛ ( 4 ) سيّد ( ره ) گويد : سر حسين ( ع ) را جلوى او نهادند و زنان را به پشت تخت او جا دادند تا به دو ننگرند ، امام بيمار آن را ديد و پس از آن هرگز گوشت سر ميل