تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
نفرمود ولى چون چشم زينب به دو افتاد گريبان دريد و به آواز حزينى ناله كشيد : يا حسيناه يا حبيب رسول اللَّه يا بن مكة و منى يا بن فاطمة الزهراء سيدة النساء يا بن بنت المصطفى ( ص ) . راوى گويد : هر كه در مجلس يزيد بود گريست و يزيد خود خاموشى گزيد و زنى از بنى هاشم كه در خانهء يزيد بود شيون بر حسين ( ع ) آغاز كرد و فرياد كشيد : يا حبيباه يا سيّد اهل بيتاه ، يا بن محمّداه ، يا ربيع الأرامل و اليتامى ، يا قتيل أولاد الأدعياء . راوى گويد : هر كس نالهء او را شنيد گريست :
آنچه دل از جا بكند يكسره * سينه بسوزد چه به آتش بره بر سر پا بودن اولاد وحى * در بر آزاده خود چو گله با رخ پژمرده و حال حزين * دشمنشان هم بكند و لوله
( 1 ) سپس يزيد چوب خيزرانى طلبيد و به دندانهاى حسين ( ع ) كوبيد ، ابو برزهء اسلمى گفت : واى بر تو اى يزيد ، با چوب‌دستى خود به دندان حسين مىزنى ؟ من گواهم كه پيغمبر ( ص ) را ديدم دندانهاى او و برادرش حسن ( ع ) را مىمكيد و مىفرمود : شما دو سيّد جوانان اهل بهشتيد ، خدا كشندهء شما را بكشد و لعنت كند و جهنم را براى او آماده كند كه چه بد سرانجامى است . ( 2 ) راوى گويد : يزيد غضب كرد و گفت : او را بيرون كنيد ، او را كشيدند و بيرون انداختند ؛ گويد : يزيد به اشعار ابن زبعرى تمثّل جست :
كاش اشياخ بدر مىديدند * نالهء خزرج از دم شمشير مىكشيدند هلهلهء شادى * كه مبادا يزيد دست به زير سرهء سرورانشان كشتيم * به تلافى بدر بىتكسير سلطنت مقصد بنى هاشم * نه خبر آمد و نه وحى نذير
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 567 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى