مىكرد ؟ ! ! ! به آنها كه اطرافش بودند گفت : او را آزاد كنيد .
( 1 ) در « اثبات الوصيه » مسعودى است كه : چون حسين ( ع ) شهيد شد ، امام بيمار را با اهل حرم نزد يزيد آوردند و پسرش ابى جعفر هم كه دو سال و چند ماه داشت با او بود ، چون يزيد آن حضرت را ديد گفت : اى على ، چه وضعى ديدى ؟
گفت : آنچه را خداى عز و جل پيش از آنكه آسمانها و زمين را بيافريند مقدّر كرده بود ؛ يزيد با اهل مجلس خود دربارهء او مشورت كرد و رأى به كشتن او دادند و كلمهء زشتى هم گفتند كه از نقل آن خوددارى كردم ، امام پنجم ( ع ) شروع به سخن كرد ، خدا را حمد و ثنا كرد و فرمود به يزيد كه : اينان تو را بر خلاف همنشينان فرعون رأى دادند ، و وقتى دربارهء موسى و هارون با آنها مشورت كرد گفتند : خودش و برادرش را مهلت ده ، و اينان به تو رأى دادند كه ما را بكشى و اين علّتى دارد ، يزيد گفت : علّت آن چيست ؟ گفت : آنها از نان نجيب بودند و اينها زادگان زنان نانجيب هستند ، زيرا پيغمبران و اولادشان را جز زنازادگان نكشند ؛ يزيد سر به زير انداخت .
( 2 ) در « تذكره » سبط است كه امام بيمار و زنان حرم به ريسمانى بسته بودند و آن حضرت فرياد زد : اى يزيد ، به نظرت اگر رسول خدا ( ص ) ما را دربند بيند برهنه سوار بر شتر بىجهاز ، چه حالى دارد ؟ كسى نماند مگر آنكه گريست .
شيخ مفيد و ابن شهر آشوب گويند : چون سرها را با سر حسين ( ع ) جلوى يزيد نهادند ، با چوبدستى بر دندانهاى او مىزد ، گفت : امروز به جاى روز بدر ، و سرود :
سر مردان با عزّت شكافيم * براى آنكه حقنشناس بودند