تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 560

مساهمون:

ص٥٦٠
گويد : على بن الحسين ( ع ) فرمود : ما دوازده پسر بوديم كه زير غل و زنجيرمان نزد يزيد بردند ، چون برابر او ايستاديم من گفتم : تو را به خدا اى يزيد ، در نظر تو اگر رسول خدا ( ص ) ما را به اين وضع بيند چه حالى دارد ؟ به اهل شام گفت : دربارهء آنها چه رأى مىدهيد ، ملعونى سخن زشتى گفت كه من آن را نقل نكنم ( بدين مضمون بوده كه كشى افعى و بچه‌اش پرورى ) نعمان بن بشير گفت : با آنها همان معامله كن كه اگر رسول خدا ( ص ) آنها را به اين درماندگى مىديد چنان مىكرد . [ رمز 109 ] نعمان در جملهء كوتاهى به ياد او آورد كه پيغمبر ، پدران و عشيرهء او را كه در مكّه اسير او شدند ، آزاد كرد ، به ياد او آورد كه پيغمبر ( ص ) با آن لطف و كرم ، كودكان كفّار حربى را هم نمىكشت و آزاد مىكرد ، به ياد او آورد كه تو خود را خليفهء رسول خدا ( ص ) مىدانى و همهء قدرت و افتخار تو از اينجاست ، آخر اينها فرزندان و عزيزان رسول خدايند . ( 1 ) فاطمه بنت الحسين فرمود : اى يزيد ، دختران رسول خدايند كه اسير شدند ؛ مردم گريستند و خاندان يزيد شيون كردند ؛ على بن الحسين ( ع ) فرمود : من در زنجير بودم ، گفتم : به من اجازه مىدهيد سخن گويم ؟ گفت : بگو و ناهنجار مگو ، گفتم : من در جايگاهى هستم كه چون من ، ناهنجار نگويد ، سخنم اين است كه اگر رسول خدا ( ص ) مرا در زنجير مىديد به نظر تو چه حالى داشت و چه
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 560 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى