او را به روى چشم جا مىداديم ، سپس گفت : ميل داريد كارى بكنيد ؟ گفتند : چه كارى ؟ گفت : ده هزار اشرفى پيش من است ، آن را بستانيد و اين سر را بدهيد نزد من باشد تا صبح و هرگاه كوچ كنيد آن را بگيريد ، گفتند : اين كار براى ما زيانى ندارد ، سر را به او دادند و او هم اشرفىها را به آنها داد ، راهب آن سر را شست و معطّر كرد و بر زانو نهاد و نشست تا صبح گريست ؛ چون صبح شد گفت : اى سر ، من جز خود را مالك نيستم ، اشهد أن لا إله الا اللَّه و ان جدّك محمداً رسول اللَّه ، تو هم شاهد باش كه من دوست و بندهء توام ، سپس دير را با هر چه در آن بود ترك كرد و خدمتكار اهل بيت شد .
( 1 ) ابن هشام در « سيره » گويد : سر را گرفتند و به راه افتادند و چون نزديك دمشق رسيدند ، به يكديگر گفتند : بيائيد تا اين اشرفىها را ميان خود قسمت كنيم مبادا يزيد آنها را ببيند و از ما بگيرد ؛ كيسهها را آوردند و باز كردند ديدند همه سفال شده است و بر يك روى آن نوشته است :
« وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ »
[ 1 ] : گمان مبر خدا از آنچه ستمكاران مىكنند غافل است تا آخر آيه ، و بر روى ديگر نوشته :
« وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ »
[ 2 ] :
به زودى ستمكاران بدانند چه سرانجامى دارند . آنها را در نهر « بردى » ريختند .
( 2 ) شيخ اجل سعيد بن هبة اللَّه راوندى در « خرائج » اين روايت را به تفصيل نقل كرده و در ضمن گفته است كه : چون راهب سر را رد كرد ، از دير به زير آمد
هامش
[ 1 ] سورهء ابراهيم ، آيهء 42 .
( 2 ) سورهء شعراء ، آيهء 227 .