سران ديانت ولات هدى * كه قربانى و حج از آنها بجا
( 1 ) عبد اللَّه بن أبى ربيعه حميرى گويد : من در دمشق نزد يزيد بودم كه زحر بن قيس آمد و بر او وارد شد ، يزيد به او گفت : واى بر تو ، چه پشت سر دارى ؟ چه با خوددارى ؟ گفت : مژده گير به فتح و نصر خدا ، حسين با هيجده تن از كسان خود و شصت تن از شيعيان خود بر ما وارد شد ، جلوى آنها رفتيم و از آنها را خواستيم كه تسليم حكم امير عبيد اللَّه بن زياد شوند يا بجنگند ، جنگ را بر تسليم اختيار كردند ، ما با آفتاب زدن بر آنها تاختيم و گرد آنها را گرفتيم و چون شمشير بر سر آنها نشست بدون پناهگاه مىگريختند و از حملهء ما چون كبوترى كه از شاهين پناهى مىجويد به هر بلند و پستى پناهنده مىشدند ، يا امير المؤمنين ، به خدا به اندازهء نحر كردن شترى يا خواب ميانه روزى نگذشت كه تا نفر آخر آنها را كشتيم و تنهاى آنها برهنه و جامههايشان خونآلود و چهرههايشان بر خاك ، آفتاب ، آنها را تافته كند و باد بر آنها غبار وزد و مرغان شكارى در بيابان سختى بر آنها بچرخند .
يزيد لختى سر به زير انداخت و سر برداشت و گفت : من حسين را هم كه نمىكشتيد از اطاعت شما راضى بودم ، هلا اگر من در كار او وارد بودم از او مىگذشتم ، خدا حسين را رحمت كند و جائزهاى به او نداد .
( 2 ) سيد شبلنجى در « نور الأبصار » و سبط در « تذكره » گفتهاند : او را از نزد خود بيرون كرد و چيزى به او نداد .
( 3 ) من گويم : سرانجام او را خبر دادهاند چنانچه از . . . زهير بن قين روايت شده است كه چون به حسين ( ع ) پيوست به او فرمود : اى زهير بدان كه اينجا زيارتگاه