مذكور را سرود و به دست خود اشاره به قبر مقدس نمود و گفت : امروز به عوض روز بدر ، و جمعى از انصار ، گفتهء او را زشت شمردند ، اين موضوع را ابو عبيده در كتاب « مثالب » خود آورده . كلام ابن ابى الحديد تمام شد .
( 1 ) ( ط ) هشام ، از ابى مخنف ، از سليمان بن ابى راشد ، از عبد الرحمن بن عبيد ابى الكنود حديث كرده است كه : چون به عبد اللَّه بن جعفر خبر رسيد دو پسرش همراه حسين ( ع ) كشته شدند ، مردم به سر سلامتى او مىآمدند كه يكى از موالى او كه به گمانم « ابا اللسلاس » بود وارد شد و گفت : اين بلا از ناحيهء حسين ( ع ) به ما رسيد ، عبد اللَّه بن جعفر كفش خود را به او پرتاب كرد و گفت : اى زادهء بوگند ، دربارهء حسين ( ع ) چنين مىگوئى ؟ به خدا اگر من هم در خدمت او بودم ، دوست نداشتم از او جدا شوم تا با او كشته شوم ، من آنها را از دل به حسين ( ع ) بخشيدم و مصيبت آنها بر من گوارا است كه با برادر و پسر عمّم مواسات و شكيبائى كردند و شهيد شدند ، سپس رو به هممجلسان خود كرد و گفت : حمد خدا را ، من از شهادت حسين ( ع ) خود را بدين تسليت مىدهم كه اگر با دست خودم او را يارى نكردم و قربانى او نشدم ، دو فرزندم اين وظيفه را انجام دادند .
گويند : چون خبر شهادت حسين ( ع ) به مدينه رسيد ، دختر عقيل بن ابى طالب بىمعجر جامهء خود را بر خود پيچيد و با دستهء زنان وابستهء خود بيرون آمد و مىسرود :
چه گوئيد ار پيمبر از شما پرسيد اى ملت چه كارى از شما سر زد كه بوديد آخرين امت به اهل بيت و اولاد و عزيزانم چهها آمد كه برخىشان اسير و جمع ديگر غرقه خونند و بىعزّت
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 537
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٣٧