آنها هم طولانى شده زيرا تا پست از كوفه به دمشق رود و بازگردد ، روزها طول مىكشد .
عبيد اللَّه ، مخفر بن ثعلبه و شمر بن ذى الجوشن را خواست و گفت : بايد اسيران و سر حسين را نزد يزيد ببريد و آنها بيرون شدند تا به يزيد وارد شدند .
( 1 ) در « كامل » ابن اثير است كه پس از برگشت عمر بن سعد از كشتن حسين ( ع ) ابن زياد به او گفت : اى عمر ، آن نامهاى كه دربارهء دستور كشتن حسين ( ع ) به تو نوشتم براى من بياور ، در جواب گفت : من دستور تو را اجراء كردم ، نامه گم شده است ، گفت : بايد آن را به من بدهى ، گفت : گم شده ، گفت :
بايد آن را بياورى ، گفت : آن را گذاشتم تا به خدا بر پيرهزنهاى قريش مدينه بعنوان عذرخواهى از طرف من بخوانند ، هلا به خدا دربارهء حسين ، من به تو نصيحتى كردم كه اگر به پدرم سعد بن ابى وقاص كرده بودم هرآينه حقّ پدرى او را ادا كرده بودم . عثمان بن زياد برادر عبيد اللَّه گفت : راست گفت ، به خدا من دوست داشتم كه تا قيامت به بينى همهء اولاد زياد مهارى باشد و حسين ( ع ) كشته نشود ، عبيد اللَّه بن زياد هم اين سخن را انكار نكرد .
( 2 ) در « تذكره » سبط گويد : بعد از آن ، عمر بن سعد از مجلس ابن زياد برخاست كه به خانهء خود رود ، در راه مىگفت : هيچ كس به بدبختى من از ميدان جنگ برنگشته ، من ابن زياد ظالم فاحشهزاده را فرمان بردم و خداى عادل را نافرمانى كردم و قرابت با شرافت خاندان پيغمبر را قطع كردم ؛ مردم از او كناره گرفتند و چون به جمعى از مردم برمىخورد از او رو برمىگردانيدند و هر وقت پا
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 534
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٣٤